من نمی دانم تو چطور می توانی شب بوهای خشک شده ی پاییز را ببینی و حسرت شب بوی حیاط ما دل ات را بارانی نکند!
دلم می لرزد وقتی فکر می کنم بهار دیگری در راه است و من نمی توانم عطر شب بو را در آغوش بکشم و برای همه ی این روزهایی که در سکوت گذشت و تو نبودی تا سر روی شانه ات بگذارم و بی دغدغه اشک بریزم ، بگریم!
گفتی بعد از تو روزگارم سبزتر خواهد بود !
تو ندیدی چطور در میان غریبه ها رویای غرق در خون را در آغوش کشیدم و اسم ات را فریاد زدم!این بود سبزی که وعده کرده بودی؟
این بود روزگار آرامش؟
نه!
نبود...
نمی توانم باور کنم آرامی، نمی توانم باور کنم سر روی شانه ی باد نمی گذاری و فریاد فروخورده ات را به رخش اش نمی کشی!
نه!
نمی توانم نازنین...
می دانی عزیزکم ، دلتنگی این روزها بوی خون دارد! چشمانم را به خاک دوخته ام! می فهمی؟
نزدیک است که سر بر خاک بگذاری و برای همه ی تنهایی ها اشک بریزی و حسرت را در چنگال ات بفشاری ...
اما این تو بودی که خواسته یا ناخواسته ، میان قسم هایت ، قول هایت را شاهد نگرفتی، این تو بودی که هستی را با عدم یکی کردی و بی قید تیغ بر رویایم کشیدی...
این تو بودی که زیبایی داستان شب تولدت را به زجه های شب تولد من دوختی!
آری عزیزکم ، چهار ماه و هفت روز کوتاهتر از آن است که داغ از دلم بزداید...
سرت را روی سینه ام گذاشته بودی و من محکم به سینه ام فشرده بودمت ، انگار فرزند نداشته ام هستی!
من آن شب در خواب ، در گرمای تن کوچک و نحیف تو ، حلاوت مادر بودن را مزه مزه می کردم ...
سرت را بالا آوردی و با همان معصومیت نابی که جز در تو و همسالان ات در آن کلاس کوچک ، هیچ جای دیگر نمی توان دید ، توی صورتم نگاه کردی! هنوز دغدغه داشتی که چرا اضطراب کودکانه و خجالت دخترانه ات نگذاشت که آن روز توی کلاس بهترین باشی تا تشویق ات کنم ، ناراحت برچسب "میکی موس" بودی که دوستش داشتی و چون بعد از عدد ۷ نتوانسته بودی شمارش را ادامه دهی ، از آنِ دوستت شده بود.
آن شب دستانت را روی لبانم گذاشتم و غرق بوسه کردم ، ریز می خندیدی و غرق در حظ بوسه هایم دستت را از دستم بیرون کشیدی و دودستی ، محکم سرم را در دست گرفتی و توی چشمانم نگاه کردی...
در رویا معصومیت ات را تاب نیاوردم و چشمانم را از چشمان ات گرداندم ، مثل امروز توی کلاس، وقتی کنار میزم آمده بودی و گچ روی آستینم را می تکاندی و به چشمانم خیره بودی و من بغض گلویم را می فشرد، از حس عجیبی که تو را از بقیه ی دختر کوچولوهای کلاس متمایز می کرد...
سرم را در دست ات گرفته بودی و با صدای دلنشین کودکانه ات حرف می زدی! از کلاس، از درس خواندن دائم ات در خانه، برای خوشحال کردن من...
نمی دانم قبل از دیدن ات در خواب هم اینقدر بی تاب دیدن ات می شدم یا دلتنگی ها بعد از آن رویا بود...
معصوم دل نازک من ، این روزها حواسم هست دیر نیایم تا دل کوچک ات مثل آن روز نگرانم نشود و چشمانت بارانی نشود ، مواظبم تا آخرین روز کلاس ات اتفاقی نیفتد که دل کوچک ات با غصه آشنا شود . یادم هست لبخند از لبم کنار نرود تا فکر نکنی دوستانت با درس نخواندن گاه گاه شان آزرده ام کرده اند ، توجه می کنم به "گودبای تیچر" های آخر کلاس ات سرد جواب ندهم تا برنجی...
می دانی سارا کوچولوی من ، تو برایم شده ای بهانه...
بهانه ای که مدت ها گشتم و نیافتم...
گفته بودم به معجزه ها ایمان دارم، اما از من مخواه صبر بر آنچه کنم، که فرجامش نمی دانم...
من منتظر معجزه نمی مانم...
می ترسم فردا بیاید و ذکریا، به مژده یحیی به روزه ی سکوت دعوت نشود!
ترسم این است که فردا بیاید و عیسی در آغوش مریم، لب به سخن نگشاید.
و اصلن اگر فردا، رحم پاک مریم، به مژده ی روح القدس، آبستن عیسی نشود چه؟
شاید فردا بیاید و مژدگانی پایان حزن به یعقوب نرسد!
اگر فردا، ابراهیم، اسحق را قربانی کند و قوچ از راه نرسد و اسحق کافر از دنیا برود چه؟
من می ترسم فردا، ایوب، ثمره ی صبر نیبند و جوانی به یغما رفته اش را باز نیابد...
من می ترسم...
۲.
امروز زیر باران، جای تو خالی بود!
گفته بودی همیشه در کنارم می مانی! حتی اگر تقدیر رای به نبودنمان دهد و جبر بر تنهایی حکم کند، باز هم هستی!
حسی امروز زیر باران به من می گفت: "هستی، در کنار من!"
عطرت مشامم را پر کرده بود
گرمای وجودت، مرا از سردی مصون می کرد...
نمی دانم امروز، کدام یک از حس های متنقاض، بوی خون را در مشامم خفه کرده بود...
شاید امروز تو هم آرام بودی...
۳.
فردا از راه خواهد رسید
من فردا، عروس سپید پوش نیستم
اما فردا رخت عزا را از تن در خواهم آورد
۴.
گفتم: سیاه زندکی می کنم، اما هنرپیشه ی خوبی هستم! نقاب خندان زیبایی دارم!!
گفت: با همه بخند، نقاب زیبایت برای دیگران! با من، خودت باش!
گفتم: کوله بارم سنگین است! تاب نمی آوری...
گفت: بیندازش روی دوش من ! من بی نقاب می خواهمت...
بعدها متهم شدم ، که نقاب حزن می زنم دربرابرش...
۵.
گفته بودم:" روزی سکوت خواهم کرد که تا پای گور لب به سخن نگشایم"
تا گور قدمی بیش نمانده!
این یک دم فردا، جبر است!
جبر سکوت...
از تهوع و سرگیجه و سرفه های پر خون خسته شده ام !
سیگار برگ "کافه کرم" هم دیگر لمسم نمی کند و هر پکش به خون بالا آوردن می انجامد!
از ته سیگارهای توی لیوان آب، توی تراس هم حالم به هم می خورد!
بارها شماره گرفتن با تلفن و قطع کردن قبل از بوق آزاد هم دارد دیوانه ام می کند!
شاید اصلن حرفی برای گفتن ندارم و شاید هم می دانم حرف زدن ، به هم زدن لجن کثیف تحمیل شده است و اگر حرفی بزنم بوی تعفن بی شرمی ها ، دنیا را از این هم خاکستری تر می کند!
از اینکه سیاه بنویسم و رنگ افسردگی به این صفخه ی آبی بدهم هم اصلن خوشم نمی آید!
اما آنقدر تشنه ام که نمی توانم این قلم سرکش را رام کنم یا به زور بخواهم سفیدش کنم!
من تشنه ام!
تشنه نوشتن!
...
گوشی تلفن را بر می دارم و زنگ می زنم، حواسم پرت می شود و شماره می افتد و "او" گوشی را بر می دارد...
قطع می کنم !
راست می گوید ، من شهامت ندارم! برای همین است که همه ی زندگی ام را تقدیم می کنم و هر تابویی را می شکنم و به هر قیمتی شده می خواهم "او" راضی و خوشبخت باشد!
راست می گوید، این شهامت نیست ، این عشق نیست، این هیچ نیست!
راست می گوید، فقط بی شهامتی است!
بغضم می ترکد و بعد از مدت ها به زجه خودم را روی کاناپه ی توی هال ولو می کنم مثل بچه ها ،وقتی که لج می کنند، پا می کوبم و باز بالا می آورم و سرم گیج می رود و جلوی در اتاقم از حال می روم!
زنگ می زنم به مرضیه و از کار و زندگی می اندازمش و قراری می گذارم پارک خیابان ایران زمین و خودم یک ساعت زودتر می رسم و سیگار می کشم و سیگار می کشم و به جای خالی "او" روی نیمکتی که همیشه آنجا می نشستیم زل می زنم و اسمش را صدا می زنم و اشک می ریزم و سیگار می کشم و سیگار و...
آخر امروز سالگرد مهم ترین روز زندگی اوست!
آخر امروز سالگرد مهم ترین روز زندگی من است!
مرضیه می رسد و گوشه ای می نشینیم و حرف می زنیم و نقاب آرامشم را به صورت می زنم و...
برگ های خشک روی زمین را جمع می کنیم و آتش می زنیم و گرم می شویم و می خندیم و قرار می گذاریم و قول می دهیم و...
می رویم گلستان ،سوپر استار و من به زور رست بیف را فرو می دهم و مزه ی خون حالم را به هم می زند و بغض را نگه می دارم و به تلویزیون چشم می دوزم و به جای "او" غرق می شوم در "عصر یخبندان" و...
می رویم طبقه ی دوم پاساژ گلستان و بوی قهوه مستم می کند و می نشینیم توی کافه و قهوه می نوشیم و حرف می زنیم و حرف می زینیم و حرف می زنیم
نگاه می کنم به برج میلاد و هلال ماه و توی دلم می گویم کاش می شد بنویسم!
از حس های متناقض امروز
از دردهایی که مثل خوره به جانم افتاده و گاه پیروز مندانه خرخره اش را می گیرم و خفه اش می کنم و گاه آنقدر مصر می شود که نفسم را می گیرد و مثل یک تینیجر گوشه ای می اندازدم تا زل بزنم به "تدی" و اشک بریزم و اشک بریزم و اشک بریزم!
با خودم می گویم امشب حتمن می نویسم!!!
یک ساعت توی ایستگاه تاکسی های تجریش حرص می خورم و به ساعتم زل می زنم و نگران موبایل خاموشم می شوم و دلم شور می زند که زنگ بزنند و نگران بشوند ....
توی آسانسور نگاه می کنم به مداد چشم و ریملی که صورتم را سیاه کرده و به زور پاکش می کنم که کسی نفهمد گریه کرده ام ...
...
دلم "من او" می خواهد!
دلم عجیب برای "علی" تنگ است ...
پس کجایی درویش؟
فقط یک بار دیگر بنویس ! برای من ! برای دلم که هرچند در آتش کینه می سوزد و دیگر طعم شیرین وصال را نمی طلبد!
برای دل زنگار گرفته ام بنویس...
بنویس! به شکنجه خنده های دروغین این روزهایت بنویس!
بنویس تا شاید اعماق این دل ، هنوز کورسویی باشد تا دل خسته ات را پناه دهد !
بنویس مثل آن روزها...
آن روزها که یک نام بود ، بر زبان می آوردی و جان می گرفتی!
بنویس تا بدانم هنوز در اعماق دل پر نفرتت جایی دارم...
بنویس تا بخوانم ، آنچه شنیده نشد و آنچه گفته نشد...
بنویس! این واپسین لحظات من است
برای من بنویس که غرقم ! درخداحافظی بی رحمانه ام از هرآنکه و هرآنچه دوست داشتم...
بنویس عزیزکم ، از من بنویس...
برای من بنویس...
لج می کنیم ، اگر بدست نیامد با خدا قهر می کنیم ، بعد هم که بدستش آوردیم می شود حکایت همان عروسک هایی که در "کودکی" گاهی پشت ویترین می دیدیم و لج می کردیم و بعد هم که به دستش می آوردیم ، همه ی شوق داشتنش، یک شب بود ! صبح فردا می رفت توی سبد شلوغ و درهم اسباب بازی هایی که حکایت همه شان شبیه به هم بود.
کاش یاد می گرفتیم با خدا قهر نکنیم و لج نکنیم به قیمت های گزاف ، چیزهایی نخواهیم که پشیزی ارزش داشتن ندارند و کاش یاد می گرفتیم که اصلن هیچ نخواهیم تا آنچه خواستنی است و آنچه داشتنی است ، خودش با پای خودش بیاید و در خلوتمان را بکوبد و ندای ماندن سر دهد...
آن وقت نه کسی عروسک ما می شد و نه کسی جرات بیرون کشیدنمان را از خلوت ویترین، پیدا می کرد...
پ.ن:
منتظر رسیدن روز سفرم
نزدیک است
آنقدر نزدیک که هرکجا پا می گذارم با خودم می گویم شاید قبل از رفتن مجال دوباره آمدن به اینجا را نداشته باشی!
هر که را می بینم با خودم می گویم شاید ملاقات بعدی خیلی دور باشد...