تبليغاتX
ثبت موقت
ثبت موقت
روزنوشت 9
انگار همه چشم دوخته اند اینجا و به این پرنده در قفس می نگرند که بالهای زخمی اش را به دیوارهای قفس می کوبد !

 

دلم سفر می خواهد ! سفری دور ، آنقدر دور که شعاع های انوار پر درد خورشید رو به غروب اینجا ، نتواند خواب آرامم را برباید !

دلم خواب می خواهد ! یک خواب آرام و بی رویا که شکنجه ی کابوس این روزها ، پایش بدانجا باز نشود !

دلم مرگ می خواهد !

دلم تاریکی گور می طلبد !

دلم تنهایی می جوید !

دل من در تنهایی ، طلب تنهایی می کند !

دل من از دیدن زوال بی زار است و من اینجا به تماشا نشسته ام .

تماشای به هدف نخوردن آخرین تیر رها شده در تاریکی...

پ.ن : او که قصد سفر کرد ، با دیده ی پر اشک دست به دامان نرفتنش نشو ! رفتنی است !

تا روز سفرم هیچ نمانده ! بگذار آسوده سفر کنم که این سفر تنها رویای من است ...

 

|+| نوشته شده در  سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 0:3  توسط محدثه 

مسخره نیست؟
مسخره نیست که در قرن بیست و یک هنوز کسانی هستند که معتقدند می توانند برای دیگران تصمیم بگیرند؟

البته از ما شرقی ها هیچ بعید نیست که در هزاره ی چهارم هم همواره فرزندانمان را کالایی بدانیم که صاحبش هستیم و از ساده ترین (شیوه ی لباس پوشیدن تا انتخاب همسر و ...) تصمیمات شان تا پیچیده ترین شان ، خودمان را ذی حق تصمیم گیری به جای آنها بدانیم !

جوان یعنی جوانی کردن و تجربه کردن و خطا کردن و زمین خوردن و بلند شدن و دویدن و افتان و خیزان شدن و ...

جوان که گوش استماع ندارد ! آب در هاون نکوبید لطفن !!!

|+| نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 22:3  توسط محدثه  | 

... پریم !
مانده ایم بین سنت گرایی و تجدد ! بسته به منفعت های شخصی مان هر روز یک رنگ به خود می گیریم !

چه ستمی است ، گیر کردن بین آدم هایی که منفعتشان چنین رقم می خورد وآن سوی همه ی این کلیشه ها ، دل باشد که نه سنت بفهمد و نه قید و غروری سرش بشود !

پ.ن : خداجون دمت گرم ! خوب حال اساسی دادی بهمون ! تو دیگه چرا ؟ این سنت ابتلا بود ؟؟؟

|+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387ساعت 23:16  توسط محدثه  | 

روزنوشت 8
من و این همه نگرانی و استرس؟!

آرام باش دختر !

شده ای مثل تینیجرهای ۱۴ ساله! مگر چه خبر است که اینقدر دست و پایت را گم کرده ای !

خبری نیست ! مثل همه ی قرارهای کاری ، مثل همه ی قرارهای دوستانه ! چرا اینقدر شلوغش می کنی ...

ترسیده ام ! یک عمر از هیچ نترسیدم و  همه ی نترسیده هایم  ، آنی آمده سراغم و خلاصه شده در ۲۴ ساعت زمان تا قرار فردا...

آهای شازده کوچولو ، نمی خوای آرومم کنی؟ نمی خوای دلگرمم کنی ؟تو که نمی ترسی ، می ترسی؟

پ.ن : پس کی آخرین روزنوشت می رسد ؟ خسته شدم !

|+| نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 19:8  توسط محدثه 

روزنوشت 7
گفتم : کاش فقط یک روز دیگه ...

فقط یک ساعت دیگه ....

یک لحظه دیگه ...

فقط یک لحظه!!!! زیاده ؟؟؟؟؟

....

|+| نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 9:56  توسط محدثه 

روزنوشت 6
باید خیلی چیزا رو یاد بگیری ! تا دیر نشده ! (شاید هم شده!)

این روزا انگار همه چیز  داره یه جور دیگه می شه ! علت ها داره عوض می شه ! این خنده دار نیست ؟ اونم تو این موقعیت که تا رسیدن به هدف فقط چند تا ملاقات کلیشه ای مونده؟!!!

بعضی موقع ها فکر می کنم آدم هر چقدر بزرگتر می شه ، سخت تر می تونه تصمیمات بزرگ بگیره !

هی ! شازده کوچولوی خسته ! نمی خوای یه تصمیم بزرگ بگیری ؟ من برای گرفتنش به اندازه ی کافی کوچیک نیستم !!!!

|+| نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 20:1  توسط محدثه 

 
business articles